۱- ...
۲- روزی که به فکر وبلاگ نوشتن افتادم اصلن نمیدانستم میخواهم چه بنویسم و چه بگویم و چه کار کنم. فقط چون احساس میکردم شاید حرفهایی داشته باشم که به درد گفتن بخورد نوشتم اما امروز که دیگر فهمیدهام حرفی برای گفتن ندارم بهتر است تعطیلش کنم. بهترین دوست این مدتم همین وبلاگ بود بیشترین وقتم را با او سپری کردم اما بهتر است به جای نوشتن، بیشتر بخوانم اگر روزی حرفی برای گفتن داشتم بنویسم. شاید همینجا شاید جایی دیگر.
اصلن از اولش معلوم بود من این کاره نیستم آخر مرا چه به این کارها؟ توی وبلاگ هم مثل دنیای واقعی یا باید حرفهای قلنبه بزنی و ژست روشنفکرانه بگیری تا به همه بگویی من هم آدم حسابی هستم یا این که واقعن آدم حسابی باشی و حرفی برای گفتن داشته باشی. منی که نه بلدم ژست روشنفکری بگیرم نه حال و حوصلهاش را دارم همان بهتر که ننویسم. اگر قرار است وبلاگ دفترچه خاطرات باشد ترجیح میدهم شخصی باشد.
البته نباید فراموش کرد که این حرفها را میلاد زده و میلاد هم حساب و کتاب ندارد شاید ده دقیقه بعد پست جدید بنویسم شاید هم وبلاگم را کامل حذف کنم تا بیخودی فضا اشغال نکند.
برای اینکه خداحافظیام مثل آدم حسابیها باشد ملایمترین آهنگی را که دارم میگذارم اینجا. حتمن دانلودش کنید و در حالی که قطرات اشک در چشمانتان حلقه زده این سطور را بخوانید.
یا حق!
هم طولانی بود هم این که خیلی شخصی نوشتم از همه بدتر این که چون تو شرایط خوبی ننوشتمش پر از ناامیدی و حرف های صدتا یک غاز بود.
ساعت ۹:۴۵ پاک شد.
باید در مورد تورم و راهکارهای کاهش آن تحقیق (!!!) کنم. یکی از کتابهایی که خواندم این است. همه جورهاش را دیده بودم اما کتاب بدون نویسنده دیگر نوبر است. حالا هی بگو میلاد بیخودی سختگیر است.
پ.ن: اگر عیدیتان را ندادهاید با زبان خوش بدهید وگرنه کولی بازی در میآورم. گفته باشم.