تبليغاتX
به شرط چاقو
خواب

بعد از حدود يك سال ديشب بلاخره خواب ديدم. هر چند خواب جالبي نبود ولي شديدن خوشحال شدم وقتي فهميدم خواب ديدم. كسي را پيدا نكردم برايش تعريف كنم، گفتم بيايم اين‌جا براي شما بنويسم. حالا بعد از من همه جواب بدهيد: بابا كرم!

....

2 نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 10:23  توسط میلاد  | 

به من هم سر بزن

۱) سلام.به طور کاملا اتفاقي سري به وبلاگت زدم.از نوع نگاهت به زندگي لذت بردم و خواستم اين رو بهت بگم .هر چند که در فرهنگ ما خيلي رسم نيست اگر کسي از کار کسي خوشش آمد بهش بگه و اساساکسي به خاطر ستايش بي مزد از ديگري وقت نمي گذارد.به هر حال موفق باشي دوست عزيز.

 

2)سلام
وبلاگت عاليه
اميدوارم کسی را که به خاطر او نفس ميکشی او هم تو را درک کند.
به من هم اگه توانستی سری بزن
تا های دِيگر بای

 

به نظرتان چه تفاوتي بين دو كامنت بالا وجود دارد؟ صرف نظر از اين‌كه اولي براي خودش كسي است و بلد است چه‌طوري كامنت بي‌ربط بنويسد. آخر شمايي كه اولين‌بار است به وبلاگم آمده‌اي و پست شتر گلو را خوانده‌اي چه‌طور نوع نگاه مرا به زندگي فهميده‌اي و آن‌قدر از آن لذت برده‌اي كه وقت گذاشته‌اي و برايم نوشته‌اي؟!!!

من تفاوتي بين اين دو كامنت قائل نيستم. هر چند كه اولي را منصور ضابطيان نوشته و دومي را احتمالن يك بچه‌ي پانزده شانزده ساله. مگر هدف هر دوي‌شان اين نبوده كه بدون خواندن وبلاگ چيزي بنويسند كه براي وبلاگشان بازاريابي كرده باشند و خواننده جذب كنند؟ طبيعي است كه هركس در حد توانش مي‌نويسد. يكي با كلمات ساده و ديگري با حرف‌هاي روشن‌فكرانه و انتقاد از فرهنگ غلط رايج و اين حرف‌ها.

از آن‌جايي كه امتحانات پايان ترم نزديك است و درس نخواندنم هيچ جايي براي پذيرش لعن و نفرين ديگران نگذاشته لينك منصور ضابطيان را اين‌جا مي‌گذارم. حتمن سر بزنيد. باشد كه رستگار شوم!

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 23:4  توسط میلاد  | 

از دیگری

از روز اول تصميم نداشته‌ام اين‌جا حرف جدي بزنم. در حدي هم نيستم كه بخواهم بحث جدي راه بياندازم. قبلن دوست داشتم در مورد چيزي كه از نزديك شاهدش بوده‌ام بنويسم. پشيمان شدم. حالا، ديگري حرف‌هايم را زده. اين را هم ببينيد.

2 نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 14:54  توسط میلاد  | 

چین

هر جا كه مي‌روي صحبت از سفر است. هر كس از جايي مي‌گويد. يكي از دو روز و سه شبي كه دوبي بوده مي‌گويد آن يكي از يك هفته‌اي كه اروپا بوده. دنياي مجازي و حقيقي هم نمي‌شناسد. همه جا مي‌گويند از تو تاكسي و اتوبوس گرفته تا همين بلاگستان. من هم تصميم گرفتم كمي از يكي از سفرهايم براي‌تان بنويسم.

خوش‌حالم جايي كه من رفتم هيچ كدام‌تان نرفته‌ايد. بعيد هم مي‌دانم حالا حالاها هم پيش بيايد كه برويد. مي‌خواهم از سفرم به چين بنويسم. خيلي وقت بود دوست داشتم از چين و چين رفتنم بنويسم اما برايم سخت بود چون همه از چين ذهنيتي داريد كه اصلن با اين چيزي كه من مي‌خواهم بگويم جور در نمي‌آيد. اگر قرار بود در مورد جايي بنويسم كه با شنيدن اسمش هيچ تصويري در ذهن خواننده ايجاد نمي‌شد مطئنن كار آسان‌تري بود. در هر صورت در حد توانم سعي مي‌كنم تصوير درستي از چين برايتان بسازم.

ماجرا به چند سال پيش بر مي‌گردد كه به همراه برادرم (كه به واسطه‌ي شغلش زياد به چين مي‌رفت) راهي اين سفر شديم. البته از راه زميني. بماند كه چه اتفاقاتي در مسير افتاد. به جرات مي‌توانم ادعا كنم كه هيچ جايي از چين نمانده كه نديده باشم. از زبانشان هم بفهمي نفهمي يك چيزهايي دستگيرم مي‌شود. به اندازه‌اي مي‌فهمم كه كارم راه بيفتد. بعضي از صحنه‌هايي كه آن‌جا ديدم خيلي برايم جالب بود. مثلن اين‌كه تا چند سال پيش جاده‌هاي خاكي‌شان به مراتب بيش‌تر از راه‌هاي آسفالته‌شان بوده. يا حتا نوع برخورد مردم‌شان. اصلن انگار نه انگار كه ما بايد تشابه فرهنگي داشته باشيم. نمي‌دانم چون برادرم مسئول پروژه‌ي آسفالت بود اين كارها را مي‌كردند يا اين‌كه هميشه و با همه‌ي مهمان‌هاي‌شان اينجوري برخورد مي كنند؟ تا حالا جايي نديده بودم كه براي صبحانه‌ گوسفند سر ببرند و كباب كنند كه در آن‌جا ديدم. از هر چه كه بگذريم از اين يكي نمي‌شود گذشت. مي‌دانم با شنيدن نام چين اولين چيزي كه به ذهنتان خطور مي‌كند جمعيت زياد مردم آن‌جاست. در صورتي‌كه در مدتي كه ما چين بوديم تعداد افرادي كه ديدم يك درصد افرادي كه در يك روز در تهران مي‌بينم هم نمي‌شد. نكته‌ي جالب ديگرش تلفن همراه بود كه اصلن آنتن نمي‌داد. خلاصه اين‌كه شنيده‌ام علاوه بر اين چيني كه ما ديده‌ايم انگار يك چين ديگر هم وجود دارد. چيني كه من ديدم يك روستاي خيلي كوچك در كوه‌هاي شمال خوزستان است با چند خانوار جمعيت. سفرنامه‌ي اين يكي را من نوشتم آن يكي بماند براي شما.

معمولن كسي حال و حوصله‌ي خواندن پست‌هاي طولاني را ندارد مگر اين‌كه واقعن حرفي براي گفتن داشته باشد. چه حرفي بهتر از اين كه كسي پيدا بشود و از سفرهاي‌اش به جاهايي كه نرفته‌ايد بگويد؟ حالا اگر خارج از ايران باشد كه ديگر نور علي نور است. حتمن ارزش چند بار خواندن را دارد.

 

2 نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 2:20  توسط میلاد  | 

هویج هویج

شما هم بچه بوديد اين را مي‌خوانديد؟ كسي قبل و بعدش يادش نيست؟ فقط همين يك بيت نبود.

هويج هويج، گُلِ گلدونه          تخم‌مرغ گنديده، بوي گلابي ميده

 

2 نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 2:47  توسط میلاد  | 

دعوت

آخرين باري كه كسي به صرف غذا دعوتت كرده كي بوده؟ تمام خاطراتم را زير و رو كردم ببينم آخرين باري كه كسي دعوتم كرده كي بوده؟ به جايي نرسيدم. نه تنها آخرين بارش را پيدا نكردم اصلن يادم نمي‌آيد چنين اتفاقي افتاده باشد. پيش آمده با دوستي براي شامي ناهاري چيزي بيرون رفته باشم. اما اين كه دعوت شده باشم نه. مگر اين كه با خانواده دعوت شده باشم كه آن هم حتمن به چند سال پيش بر‌ميگردد چون آخرين باري كه رفته‌ام را به خاطر نمي‌آورم.

تا حالا اصلن به اين موضوع فكر نكرده بودم كه چرا از طرف هيچ كس دعوت نشده‌ام. شايد به خاطر كم بودن رابطه‌هايم بوده يا اين كه كسي تحويلم نمي‌گرفته كه بخواهد دعوت كند. راستش را بخواهيد به بازي شب يلدا هم دعوت نشده بودم چون خوشم آمده بود و مي‌دانستم كسي دعوتم نمي‌كند خودم خودم را دعوت كردم و نوشتم.

در هر صورت اگر دعوت شدن نشانه‌ي آدم حسابي بودن باشد. انگار، گوش شيطان كر، من هم قاطي آدم حسابي‌ها شدم چند روز پيش از سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي زنگ زدند و براي شام امشب دعوتم كردند. به كوري چشم دشمنان اسلام حتمن مي‌روم!

سياسي نيستم. گويا تو رودروايسي ماندند كه دعوتم كردند. اما فرصت را بايد غنيمت شمرد. فرصت خوبي است براي اين‌كه نگذارم اين ركورد لعنتي افزايش پيدا كند. ركورد دعوت نشدنم را مي‌گويم.

2 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 2:3  توسط میلاد  | 

از فلسفه تا شترگلو

برای مسعود

 

نويسنده: مسعود                                  سه شنبه 5 دي1385 ساعت: 13:40

دلم تنگ شده بود....
اومدم کامنت بدم...
فقط همين.

 

سلام مسعود!

لابد بايد مي‌نوشتم مسعود جان! ولي من و تو كه اهل اين قرتي‌بازي‌ها نبوديم. بوديم؟ پس همان مسعود خالي بهتر و خودماني‌تر است. نوشتي دلت تنگ شده، من هم دل‌ام گرفت. ديدم بد نيست بيايم اينجا برايت بنويسم.

راستش را بخواهي دلم برايت تنگ شده ولي هيچ علاقه‌اي ندارم كه بگويم  دلم براي روزهايي كه هم‌كلاسي و هم‌مدرسه‌اي بوديم تنگ شده. نمي‌دانم چرا از آن روزها بدم مي‌آيد. الآن را بيشتر دوست دارم. نسبت به گذشته تنهاتر شده‌ام اما… بگذريم.

خيلي وقت پيش گفته بودي كه معني شِتِر گِلو را براي بقيه هم بنويسم كه ننوشتم. بد نيست الآن بنويسم. از كجا شروع بكنم؟

وقتي دبيرستاني شدم (شديم) مجبور بودم به همه چيز بخندم براي مني كه هيچ علاقه‌اي به محيط مدرسه‌مان نداشتم تنها راه به شوخي گرفتن همه چيز بود. وگرنه مگر مي‌شد تيزهوشانِ زهر ماري را تحمل كرد؟ سر كلاس فيزيك حالم به هم مي‌خورد لهجه‌ي معلم شيمي را نمي‌توانستم تحمل كنم. رياضي برايم عذاب بود. آن كنج كلاس كه من مي‌نشستم جايي براي من نبود. قبل از اين‌كه وارد دبيرستان بشوم تازه داشتم شعر مي‌فهميدم داستان مي‌خواندم. تازه دنبال اين افتاده بودم كه بفهمم بودا كيست؟ عرفان چيست؟ فلسفه يعني چه؟ خوانده بودم كه فلان نويسنده اگزيستانسياليست است. بايد مي‌فهميدم اگزيستانسياليست يعني چه؟

وقتي خبر دار شدم كه در آزمون تيزهوشان قبول شده‌ام خيال مي‌كردم جايي براي به دست آوردن پاسخ سوال‌هايم يافته‌ام. با خودم مي‌گفتم من كه ديمي قبول شدم ولي بقيه حتمن اهل مطالعه هستند و آدم حسابي. تيزهوشان قبول شدن كه كار هر كسي نيست.

اما نه! ديدي كه چطور بود؟ دبيرستان جايي نبود كه بفهمي زندگي چيست؟ دبيرستان جاي فرمول‌نويسي بود. جاي شيوه‌ي فعال احمدي بود. جاي اتحاد حفظ كردن و جزوه‌هاي تكميلي بود. اين چيزها راضي‌ام نمي‌كرد.( هنوز هم نمي‌كند. به گمانم) آن چيزها هم كه مي خواستم در آن‌جا دست‌يافتني نبود. هيچ انگيزه‌اي نداشتم. تنها راه اين بود كه بي‌خيال هر دو بشوم و راه سومي را انتخاب كنم. بي‌خيال بودن و خوش بودن. لااقل در ظاهر.

با سهيل كه آشنا شدم ديگر نور علي نور بود. بعد هم كه او رفت تو جاي‌گزينش شدي. زنگ تفريح كه مي‌شد مي‌زديم و مي‌خوانديم و مي‌رقصيديم. كم‌كم آهنگ‌ها را خودمان مي‌ساختيم. آهنگ‌هاي «تاجيكستان» ، «صداي ش* تو قوطي» ، «كوالالامپورياهه»، « ماشين زرشكي». اما عجيب‌ترين و جالب توجه‌ترين آهنگ‌مان «شِتِر گِلو» بود. كه شعر نداشت و تنها از تكرار يك كلمه (شِتِر گِلو) با تلفظ‌هاي مختلف ساخته شده بود. خودمان هم معني‌اش را نمي‌دانستيم تا اين‌كه بعد از مدت‌ها معني‌اش پيدا شد.

اگر دقت كرده باشيد در توالت‌هاي ايراني، چند سانتي‌متري بعد از سوراخ يك گردنه يا پيچ وجود دار د، به آن شُتُر گلو (يا شترگلويه) مي‌گويند (اگر اشتباه نكنم). تو منطقه‌ي ما به اين پيچ شِتِر گِلو مي‌گويند. (اولين‌‌بار تو فروشگاه مصالح ساختماني اين كلمه را شنيدم)

 

پيوست: اين‌جا به فرهنگ لغت دسترسي ندارم. كسي مي‌تواند «شتر گلو» را در فرهنگ لغت پيدا كند؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 1:49  توسط میلاد  |