تبليغاتX
به شرط چاقو
هم اتاقي قديمي
 

 عكس بالا يادگاري يكي از ساكنين قبلي اتاق نُهِ ساختمان ششِ كوي دانشگاه تهران است كه در تاريخ 31/6/1352 نوشته شده

حالا اين كه چند سال است كمد ديواري هاي اتاق ما را رنگ نكرده اند حساب و كتابش با خودتان

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 14:50  توسط میلاد  | 

ارکستر مجلسی چکناواریان به نفع موسسه خیریه محک می نوازد

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 19:1  توسط میلاد 

دُم یا روباه؟

     بين من و مرتضا بحثي در گرفته. مجتبا را شاهد مي آورم

-         مجتبا هم شاهده. اونم شنيد. مگه نه مجتبا ؟

قبل از اين كه مجتبا چيزي بگويد مرتضا با نيش خند مي گويد

-         به روباه گفتن شاهدت كيه؟ گفت دُمبَم!

مجتبا كه تا الان سعي مي كرد وارد بحث مان نشود با تظاهر به خونسردي مي گويد

-         اِ ! خداييش اگه دُم و روباهي ام باشه تو و ميلادين

2 نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 9:36  توسط میلاد  | 

راز خانه ی شش گوش (4)

اين يكي را هم تحمل كنيد. سعي مي كنم آخرين باري باشد كه از راز خانه ي شش گوش مي نويسم.

در اوايل داستان نويسنده از اهميت پانزده سالگي مي گويد:« خاتون كه پانزده ساله شد، بايد بر طبق سنت هاي خانوادگي نامي بر او مي نهادند و همسري مناسب براي او بر مي گزيدند، آخر در تبار آنها بر دختران و پسران تا پانزده سالگي نامي نمي نهادند» ص 20

با وجود اين تاكيد نويسنده در صفحه ي 153 اين موضوع را فراموش مي كند و آن جا كه صحنه ي به دنيا آمدن فرزند دخترِ خاتون و سلطان را توصيف مي كند از زبان سلطان- كه در تمام داستان به سنت ها پاي بند است- مي گويد: « وقتي كه كودكم به دنيا آمد با هم به خانه باز خواهيم گشت. مراسم نامگذاري او بايد در خانه انجام شود» ص 153

اما بخت با نويسنده يار بود که فرزندشان قبل از به دنيا آمدن مُرد. اگر نمي مُرد حتمن كار به راز خانه ي شش گوش پنج و شش هم مي كشيد.

2 نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 0:16  توسط میلاد  | 

راز خانه ی شش گوش (3)

سوگند خوردن + پيمان بستن       نتيجه مي دهد :     « سوگند بستن »

«اما با شما سوگند مي بندم كه تا زماني كه قلبم از كينه  پر نشده شما را ترك نكنم»

 راز خانه ي شش گوش ص 143

2 نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 0:12  توسط میلاد  |