- الو! سلام! چطوری پسر پدر سالار؟
- سلام عزیزم! خوبی؟ ببخشید یه جلسه ی تودیع ٬ معارفه هست باید برم. بعد از جلسه زنگ می زنم.
- آها! باشه! کار مهمی ندارم. خداحافظ!
- خداحافظ عزیزم
( دو ساعت بعد )
- الو سلام!
.
.
.
- راستی جلسه تودیع کی بود؟
- تودیع - معارفه ی شهردار و فرماندار بود
- اااااا دو تا عوض شدن؟!!! تو یه روز؟!!!
- آره! تازه هنوز قسمت جالبش مونده. شهردار شد فرماندار ٬ فرماندار شد شهردار
تلاش مفهوم زندگی است
پشت اتوبوس تهران - قائن نوشته بود. چند وقتی بود هر روز یکدیگر را می دیدیم. چند روز است از همدیگر بی خبریم. شما قائن دوستی٬ آشنایی٬ کسی ندارید ببیند چه به سر دوست ما آمده ؟
تو مملکت عزیز ما که هیچ کاری نیاز به تخصص ندارد. من هم از این نعمت الهی استفاده می کنم.
دوستی مجموعه داستانی از «رولد دال» به نام پیشخدمت را داد که بخوانمش پس خواندم. البته این جا قرار نیست در مورد خود داستان ها – که به نظرم خیلی قشنگ بودند – چیزی بنویسم. می خواهم به 13 اشتباهی که در ترجمه ی شهلا طهماسبی دیده ام اشاره کنم:
1- نمی داند این جا زندگی چه قدر گران است. ص 42 . که احتمالن منظور مترجم هزینه های زندگی کردن بوده نه خود زندگی. گمان نمی کنم زندگی گران و ارزان هم داشته باشد
2- همه ی دنیا می دانند که با طبیعت آمریکاییها جور در نمی آید که اجازه دهند چه در انظار عمومی و چه به طور خصوصی بدون ابراز خشم و نفرت بحق و تقاضای – اجازه بدهید بگویم توقع، اعمال حدی از مجازات، مورد توهین واقع شوند. ص 51 . اگر احساس می کنید نیاز به توضیح دارد جملات بالا را یک بار دیگر بخوانید ( علامت گذاری ها عینن همان چیزی است که در کتاب آمده )
3- .... تا بتوانید، اگر تمایل داشتید، جریان را شخصن از فاصله ای امن و نا مشخص تماشا کنید ص 52 . «فاصله ای امن» که درست است. یعنی فاصله ای که در دیدرس نباشند اما فاصله ای نا مشخص مشکل دارد ( یعنی اندازه ی فاصله معلوم نیست). در صورتی که منظور نا مشخص بودن مکان است پس اگر می نوشت مکانی امن و نامشخص بهتر بود
4- یک ماشین پشت سرمان است، دارد تعقیبمان می کند! درست شاخ به شاخمان است! گاز بده. ص 65 . تا آن جایی که من می دانم شاخ به شاخ برای مواقعی به کار می رود که دو ماشین از رو به رو با هم تصادف کرده باشند. این جا هم منظور از شاخ به شاخ سپر به سپر بوده. احتمالن
5- ... و تا ما بخواهیم چیزی بگوییم، رفت ص 66 . بلاخره گذشته است یا حال؟!! «تا ما می خواستیم چیزی بگوییم،رفت» یا « تا ما بخواهیم چیزی بگوییم، می رود» اینجوری کمی بهتر نبود؟
6- بلافاصله بوی ِ نامحسوس مقوای قدیمی و .... به مشامتان می رسید. ص 83 . قاعدتن اگر چیزی نامحسوس باشد نباید احساس شود. اما این که چطور بوی نامحسوس به مشام می رسد؟ الله اعلم!
7- چرا الان نمی گویی محبوب؟ ص 89 . اگر کسی را پیدا کردید که معشوق، دوست یا هر کس دیگرش را محبوب خطاب کرد مرا هم خبر کنید. مگر «عزیزم» چه مشکلی دارد؟
8- هفت هفته می شد که بیمار او را که دانشجوی دانشگاه بود،.....به کیزوآلتی آورده بودند. ص 128 . دانشجوی دانشگاه ؟!!! هر دانش آموز دبیرستانی هم می داند که انگلیسی زبان برای دانش آوز و دانشجو از یک کلمه استفاده می کند و برای مشخص کردنش از ترکیب« دانشجوی دانشگاه» یا «دانش آموز مدرسه» استفاده می کند اما چون در فارسی برای هر کدام یک کلمه ی جداگانه داریم پس ترکیب دانشجوی دانشگاه غلط است، نیست؟
9- جراح گفت: من آن قدر تکان خورده ام که واقعن قادر نیستم لذت ببرم. یکی دو دقیقه وقت بدهید حالم سر جا بیاید. ص 137. اگر کسی این جمله را بخواند حتمن فکر می کند کسی جراح را گرفته و تکان داده. در صورتی که منظورش این است که شوکه شده(جا خورده) است.
10- انگار یک اتفاقی افتاده ص 139 . ناگفته پیداست «یک»اش اضافی است. انگار اتفاقی افتاده.
11- ... و حسابی کش اش داد و یک ده دقیقه ای وقت گذراند تا ... ص 141 . دقیقن تاثیر محاوره را در نوشته می شود دید. به جای« یک ده دقیقه ای وقت گذراند» ٬« ده دقیقه ای وقت گذراند» بهتر نبود؟
12- ... و همه دو نصف شده و روی زمین پرت شده بودند. ص 150 . باز هم تاثیر محاوره. مگر می شود چیزی را سه نصف یا چهار نصف کرد؟ نصف شدن خودش دو نیم شدن را به همراه دارد پس «دو نصف شده» غلط است.
13- می خواهم بعدش یک پیشنهاد کوچکی بهات بکنم. تا دلتان بخواهد از «بهات»٬ «بهاش» ٬«بهمان»٬ «بهشان» به جای «به تو»٬ «به او» ٬«به ما» ٬«به آنها» استفاده شده. حتا اگراستفاده از آنها مشکلی نداشته باشد آنقدر مورد استفاده قرار گرفتهاند که آزار دهنده است.
بد نیست بدانید دوازده تا از اشتباهات بالا در دو داستان «انتقام جویی استخراج معدن است» و «جراح عمومی» بودند یکی هم در « کتاب فروش». حالا فکرش را بکنید به جای من، آدم با سوادی بخواهد هر نُه داستان کتاب را با دقت می خواند. آن وقت هیچ بعید نبود که 13 اشتباه بشود 113 اشتباه.
شش هفت سال پيش علاقهي شديدي به خواندن كتابهاي بزرگترها داشتم. خيلي وقتها كه درست و حسابي معني كلمه يا جملهاي را نميفهميدم از كسي ميپرسيدم كه معمولن منجر به لو رفتن و بازداشتنم از ادامهي خواندن كتاب ميشد.پس مجبور بودم تا حد امكان خودم جواب سوالهايم را پيدا كنم. يك روز به كلمهي «مسلول» برخوردم. معنياش را نمي دانستم. بايد ميفهميدمش.در مدرسه ياد گرفته بودم. كه معني يك كلمه را ميشود از روي همخانوادههايش فهميد. در ذهنم دنبال كلمات هم خانوادهاش گشتم. تا بتوانم با كمك آنها معنياش را بفهمم. با خودم گفتم: مسلول هم خانوادهي سلول است. پس مسلول يعني كسي كه در سلول است. زنداني!!! و با خيال راحت به خواندنم ادامه دادم.
اين روزها هم سوالهايي دارم كه ترجيح ميدهم با كسي در ميان نگذارمشان و خودم جوابشان را – اگر توانستم – به دست بياورم. تنها مشكلم اين است كه ميترسم اين بار هم مسلول را به جاي «مبتلا به سل»، « زنداني» معنی كنم. همين!